میپرورانی؟؟؟؟؟؟؟
خوش به حالش......
اما مرا همین بس
که دوستت دارم ...
میپرورانی؟؟؟؟؟؟؟
خوش به حالش......
اما مرا همین بس
که دوستت دارم ...
کجایی روح احساسم ؟
تا تو را به رخ همگان بکشم .
وگرنه درد دل هایم را
به دریا میگفتم.....![]()
دارم از نفس میفتم ![]()
پس کجایی؟؟؟؟؟؟؟![]()
دلتنگم
دلم تنگته دلم تنگته دلم تنگته ![]()
عشق های این زمانه پرزنیرنگ وریاست
ای دل من دیگر از نامردی دشمن نترس
چونکه خنجر ها فقط در دست های اشناست
گله ها هم بی سبب دل خوش به چوپان کرده اند
بی خبر از انکه چوپان هم رفیق گرگ هاست
هیچ کس مانند دشمن با کسی یکرنگ نیست
گر که خنجر میزند در حد کشتن هم بجاست
ای دل من در به روی ماه رویان بیخودی وامیکنی
غافلی این راه دادن ها شروع غصه هاست.....
فقط بذر خیانت حاصل دیدار عاشق هاست
از ان معصومی دلها میان ما نشانی نیست
فقط زیبایی ظاهر به چشم مردمان پیداست
چه صوت های زیبایی قلم میسازد از ادم
چه صدرنگ است ان صورت که بارنگ قلم زیباست
دگرزیبایی سیرت ندارد رونقی اینجا
برای اینکه صدرنگی نماد مردم اینجاست
گمانم قحطی عشق است هوس روییده در دلها
که در خنجر زدن از پشت بین عاشقان غوغاست
غریبه...غرق میگردی دراین دریای پرازغم
تومیدانی که تنها مرگ چاره ی غم هاست
دلم گرفته از این هوای مه الود وگرفته ومحزون
پس کی به داد دلم میرسی
تمام لحظاتم به یادت سپری میشن
افسوس تو نیستی نیستی نیستی
دلم....
دلم گرفته خیلی خیلی خیلی .دارم خفه میشم .دلم گریه میخواد ولی بغضی سنگین گلومو گرفته ونمیترکه .دارم اب میشم تو این تنهایی وهیشکی نیست ارومم کنه .خسته ام از نفس کشیدن .دلم میخواد بند بیاد نفسم .نمیخوام نمیخوام این زندگی رو .نمی خوام . من از این ادمای ریاکار خسته شدم ادمایی که میگن هستن به فکرت ولی نیستن کنارت .خسته شدم ازبس درد کشیدم .تمام بدنم درد داره .روحم داره ذوب میشه .قلبم تیر میکشه و نبودنتو باور نداره .باورش نمیشه نیستی وامشب باید بدون تو بخوابه باورش نمیشه صب باید بدون تو از خواب پاشه .آخه مگه میشه ؟مگه من میتونم؟نه بخدا نمیتونم .توباور کوچک من نمیگنجه که ازم رد شدی به همین سادگی .جقد گفتن دوست دارم واسم این روزا سخت بود چقد حرف داشتمو نگفتم .چقد دلم میخواست یه دوست دارم ازت بشنوم .ولی بدون حرف رفتی .منکه باورم نمیشه .صدسالم بگذره باورش ندارم .چقد احساس بدبختی دارم .امروز تولد یاسینه شاید باید بهم خیلی خوش میگذشت ولی تلخ ترین روز زندگیم شده .دلم میخواد زمان بره زودتر رد شم از لحظات پرآشوب .تو دلم یه جوریه حس خفگی دارم انگار اکسیژن تنفس نمیکنم انگار سم تو هوا .چشام داره تار میبینه ومیسوزه دیگه نای گریه کردنم ندارم.فک کنم اشکام تموم شدن شایدم چشام دیگه باهام همراهی نمیکنن حتی اونام منو بدون تو نمیخوان .فک کنم سه تا انگشت جاشن زیر چشام خجالت میکشم کسی نگام کنه مطمئنم میفهمن دردم چیه .اما برام مهم نیستن ادما فقط تو مهم بودی برام که از شانس بدم برات مهم نبودم .سرم داره میترکه دیگه نمیتونم ......نشستم کنارت عذابم بدی
عذابم بدی من مدارا کنم
کنارم پرستیدنو حس کنی
کنارت خداروتماشاکنم
نشستم ببینم کیم پیش تو
منی که زمینو زمانم تویی
بگی تا کجای جهان بامنی
منی که تمام جهانم تویی
ببین اسمتو تا صدا میکنم
تورواز یه دنیا جدامیکنم
منو زیر تیغ سکوتت نکش
دارم زندگیمو صدا میکنم
کنارم بشینو عذابم بده
همین بودن تو نیاز منه
دارم روز وشب زمزمت میکنم
صدا کردن تو آغاز منه
ناگفته ها
میخواهم از ناگفته هایم بگویم
حرفهایی راکه همیشه
در پشت هاله ای از تردید
از تیر نگاهت مصون داشته ام
صاعقه ی چشمانت
بر آسمان وجودم رعدی را بوجود اورد
که صدایش تا دوردست ها
طنین انداز است
وسادگی نگاه شفافت
مرا به یاد دریا می اندازد
وسعت پاکی ات تا بیکران ها جاری است
واج روزهای من دربا توبودن خلاصه میشود
بدترین لحظاتم هنگامی است که
دیگر نوازش صدایت
از خواب بیدارم نمیکند
ودر تنهایی مطلق
سرگردان وآواره ی کوی غریبان بی نشان خواهم شد
من اینده را تنها با وجود تو رنگین میبینم
وگوی سرنوشتم فقط درمیدان عشق تواست
که به سادگی
پیروز میشود ودردها وغم هایم را
به دست باغبان پیرفراموشی مسپارد
کوله بار عشقت را همیشه
بردوش دل خواهم کشید
وهرگز خسته نخواهم شد از به دوش کشیدن
کوله بار غم عشقازازل تا به ابد عشق تو در جان من است
در کجا میشود از دست تو آرامش داشت
آتش عشق تو من را به هزارن ترفند
کرد خاکسترو انگار که من را بلعید
تمام رگ هایم تو را میشناسند
ودر تمام نفسهایم جریان داری
به من بگو کی میشود که تو
قبت را میان دستهایم جابگذاری
تو روی سنگها
روی آب
روی دیوارها
موج میزنی
تو حرف های منجمد وشعرهای ناتمام را
برای پروانه های بیرنگ
در پرحرارت ترین تابستان
ودر پرسوزترین نگاه
درزیر سقف های بی حوصله
همسقر خاطره میکنی
تو با مداد دلتنگی بر کاغذ های خسته از تنهایی
حضور لاله ها را حک میکنی
ومن پنجره های خودخواه را
در خانه ی اشک هایم حبس میکنم
تا پلک های تنهاییم
دریچه مهربانی را که مقیم نگاه توست از خواب سپید بیدار کند
من در کهکشان نگاهت
شبیه ستاره ها میشوم
وشعر اشکهایم را بردفتر دستهاییت به یادگار مینویسم
من هر شب تولد ستاره هارا
پشت پنجره های بسته در حضور آینه های سرگردان جشن میگیرم
واز موج برای رقصیدن عشق در تپش سایه ها تقلید میکنم
کوله بار غصه هایم را بر دوش قلبم گذاشته ام وبا حسرت به روزهای از دست رفته می اندیشم تصویر اینده ازجلوی چشمانم محو میشود نمیتوانم حتی برای لحظه ای خودم را درفردا احساس کنم
دیروز من به اسانی به دست پاییز سپرده شد ولی پاییز باز هم به سراغ من امده است .نمیدانم چرا پاییز اینقدر طمع دارد بااینکه دیروزم را گرفته است ولی باز هم دستهای بی حسش را بر صورت فردایم گذاشته است .دلم میخواهد انقدر قدرت داشته باشم تا بتوانم پاییز را برای همیشه از تقویم زمان محو کنم ولی پاییز ماندنی است واین منم که از صفحه روزگار محو خواهم شد .
خودکار من ابی است ولی موقع نوشتن از پاییز بی رنگ میشود نمی دانم شاید خودکارم نیز از پاییز میترسدهمانطور که من میترسم .قبلا پاییز برایم قشنگترین فصل سال بود زیرا بوی خوش زیستن داشت در پاییز احساس میکردی میخواهی تهی شوی از بودن ودوباره نو شوی همچون طبیعت .
ولی دیگر این حس بامن غریبه شده است از روزهای پاییزی بیزارم چون خاطره ی رفتن تورا برایم تداعی میکنند. یادت هست آخرین پاییز باهم بودنمان را ؟برای ما بهترین پاییز بود ولی نمیدانم چه شدو چه به روزمان امد .نمی دانم چه کسی رنگ سیاه بدرنگی را برصفحه سفید قلب توپاشید که ناگهان دگرگون شدی وهوای رفتن کردی.
بدون اینکه از چشمان من بپرسی آیا اجازه رفتن به تورا میدهند ؟توبدون پرسش رفتی در اخرین پاییز مشترکمان وچقدر تلخ و غم انگیز است که هرپاییز ماجرای رفتنت برای من تکرار میشود .احساس می کنم خیال تو هر پاییز از کوچه قلبم میگذرد وزخم کهنه ی سالیان دوررا دوباره تازه می کند .
دوست دارم تمام شکوفه های سرخ را درسبدی جمع کنم وتمام گل های نرگس و میخک ومریم رابرایت درگلدان قلبم نگهداری کنم وبا اب دیدگان ابشان دهم شاید روزی برسد وهوای پاییز از آسمان قلبمان دور شود وتو به دیدارم بیایی .
آنوقت تمام گلهارا با یک ضربان قلب تقدیم نگاهت میکردم شایدانروز میفهمیدی که با رفتنت روح زندگی رنیز ازکالبد من سفر کرده است وفقط قلبم بخاطر دوباره دیدن تواست که میزند نفسم.
چرا از آبی ترین آسمان میگویی؟
من که ستاره های سیاه را میشمارم
چرا به مهمانی عشق مرا دعوت کرده ای ؟
من که هنوز بوی حسرت را در لابه لای دفترهایم جاداده ام
چرا مرا قسم به عشق میدهی ؟
که من تمام عشقم را فروخته ام
مرا مخوان
مرا مخوان که دیگر آسمان دلم آبی نیست
مرا که پرنده وار درآسمان بند بند وجودم دراسارت است
مراببخش
مرا بفهم
وبپذیر حرفم را
هنوز طعم زندگی خوب را نچشیده ای باید رهایت کنم
مراببخش
که توان ماندن در کنارت را ندارم
نه بخاطر خودم
بلکه بخاطر خودت بفهم مرا
رنگ روزم همچو شب تاریک وبی پرواست
ونگاهم خالی از هر گونه شورو شوق
میدود تا شب میخزد ارام
روی نیلگون بی کران ارزوی بی صدای خفته در دنیای تاریکی
و چه خوب میشد اگر زنده میشد ان همه رویا
باز هم تکرار میگردد
روزها شب
شب نیز روز
اما من تمام لحظه هایم رابه رنگ شب
به رنگ تلخی یک عشق میبینم
جوابم در جواب این همه تلخی
فقط لب را فرو بستن
زهرگونه صدا واه وفریادی است
ومن وارزوهایم تمام چیزهایی که در دنیا دلم خوش میشود با بودن انها
همه به رنگ تلخ زهر می مانیم
وافسوسم برای همان هایی است
که میخندند برمرگ ارزوهای نارس و بزمرده ی یک دل غمگین
نمیدانند پس هر ابر تیره
افتابی روشن وشفاف خوابیده است
نمیدانند به دنبال شبی طوفانی وپرموج
دنیایی از ارامش دریا نهان گشته ومن ان موج پر طوفان که از طوفان نمیترسم
قصه ام قصه ی برگی است که افتاد زبر شاخه زیک جنگل سبز
روح جنگل در تن برگ روان بود ولی
شاخه خشک تن برگ چون زمستان
پی سرما میگشت
درشب سرد زمستان ان برگ
زیر سرمای جنون میرقصید
ودلش غوغا داشت که دوباره شاید
به بر شاخه زیک جنگل سبز برگردد
این وب منه زینب .یه یادگاری ازیه عزیز فراموش نشدنی .
به وبم خوش اومدید مطالبی که میذارم امیدوارم به دلتون بشینه چون ازدلم برخاسته.
برای تو
امشب میخواهم دراسمان خیال تو راه بروم وستاره هایی که در نگاه تو موج میزنند رادانه دانه بچینم وانها رادردستان سردم احساس کنم .دوست دارم تونیز به اسمان بیرنگ من بیایی وبادستان مهربانت رنگ خوبی را بر صفحه ی سیاه اسمان من بپاشی .
امشب میخواهم انقدر برایت دردودل کنم که بغض سال های نبودنت را یکجا بشکنم ودرفضای ارام با تو بودن رنگ خوشبختی را به تمام روزهای زندگیم هدیه کنم .امشب میخواهم حرارت دستانت انجماد دستهایم راذوب کند .امشب میخواهم ازخودم از تو از همه گلایه کنم امشب میخواهم سایه روشن خیالم را به تو نشان دهم تا بدانی درپس چشمانم غبار غم خانه کرده است .
دیگرسراغی ازمن نمیگیری ؟مگرمن چه کرده ام ؟ایا هیچ گاه جز مهربانی چیزی از من دیده ای؟چرا رنگ روزهای من مثل تو ابی نیست مگر یادت رفته است منو تو روزی که میخواستیم روزهایمان را رنگ بزنیم هر دواز رنگ ابی استفاده کردیم پس چه شده که روزهای من سیاه است وروزهای تو ابی وشفاف؟امشب میخواهم زمان را بخاطر امدنت از حرکت باز دارم میترسم دوباره تاخییر کنی .من ساعت قلبم را با امدن تو تنظیم کرده ام هرگاه می ایی صدای تیک تاک قلبم بیشتر میشود پس زودتر بیا .نگذار اینبارهم ساعت قلبم با ندیدنت به خوابی همیشگی برود.
وعشق..
وعشق این وازه ی خدایی
همانند شرابی در کام من ریخته شد
ومن ارام ارام
عاشق شدم
عاشق عشق وزیبایی
عاشق دنیای شیدایی
عاشق هر چه گل
هرچه ترانه
هرچه ابر هرچه اسمان ماه زمین
عاشق شقایق های زخمی
عاشق عطر گل یاسمن
عاشق لحظه های تنهایی
عاشق وازه های یکتایی
عاشقم وهیچ نمیترسم از رسوایی
افسوس که انچه برده ام باختنی است
بشناخته ها تمام نشناختنی است
برداشته ام هرانچه باید بگذاشت
بگذاشته ام هرانچه برداشتنی است
گاهی...
تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی
دلم میپاشداز هم بس که زیبا میشوی گاهی
حضور گاه گاهت بازی خورشید باابر است
که پهان میشوی گاهی وپیدا میشوی گاهی
به ما تا میرسی کج میکنی یکباره راهت را
زناچاری است گر همصحبت ما میشوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت
به قصد عاشق ازاری معما میشوی گاهی
تورا از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا میشوی گاهی
http://www.pic.tooptarinha.com/
http://www.pic.tooptarinha.com/
دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست ....
این چندمین شب است که خوابم
نبرده است ؟!
رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط
خطی
در جیغ جیغ گردش خفاش های
پست
رویای «من» مقابل «تو» ، تو که
نیستی
دکتر بلند شد و مرا روی تخت
بست
دارم یواش یواش که از هوش می ...
روم
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای
دست
هی دست دست می کنی و من که مرده
ام
آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه
هست
من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر
.... کمک !
مادر یواش آمد و پهلوی من نشست
!
« با احتیاط حمل شود چون شکستنی است
»
یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست
| 0 | 0 | ||