من به رنگ تحظه های تلخ میمانم

رنگ روزم همچو شب تاریک وبی پرواست

ونگاهم خالی از هر گونه شورو شوق

میدود تا شب میخزد ارام

روی نیلگون بی کران ارزوی بی صدای خفته در دنیای تاریکی

و چه خوب میشد اگر زنده میشد ان همه رویا

باز هم تکرار میگردد

روزها شب

شب نیز روز

اما من تمام لحظه هایم رابه رنگ شب

به رنگ تلخی یک عشق میبینم

جوابم در جواب این همه تلخی

فقط لب را فرو بستن

زهرگونه صدا واه وفریادی است

ومن وارزوهایم تمام چیزهایی که در دنیا دلم خوش میشود با بودن انها

همه به رنگ تلخ زهر می مانیم

وافسوسم برای همان هایی است

که میخندند برمرگ ارزوهای نارس و بزمرده ی یک دل غمگین

نمیدانند پس هر ابر تیره

افتابی روشن وشفاف خوابیده است

نمیدانند به دنبال شبی طوفانی وپرموج

دنیایی از ارامش دریا نهان گشته ومن ان موج پر طوفان که از طوفان نمیترسم